«ولایت فقیه» در پویه تاریخ معاصر ایران (1)

  • پنج شنبه, 10 مرداد 1392 13:23
  • منتشرشده در مقالات
  • بازدید 4177 بار

مؤلف: علی ابوالحسنی

وقتی قرار است موضوع ولایت فقیه را نه از جنبه های فقهی و کلامی و نه حقوقی و سیاسی، بلکه بیشتر از جنبهء تحقیق تاریخی آن و بستر تاریخی ظهور آن در ایران معاصر بررسی کنیم،چه بهتر است که سراغ پژوهشگران و صاحب نظرانی برویم که تاریخ سیاسی روحانیت معاصر شیعه را به گفته ای سفته و سخته اند و به زیر و بم نماد روحانیت نیز آشنا هستند و چه بهتر است که خود روحانی باشد تا اگر آسیبی را می شناسد واقعی تر و ملموس تر و اگر قوّتی را می بیند دلسوزانه تر و مسئولانه تر آن را تحلیل و تبیین کند.

برای یافتن مصداق این ویژگی ها بی گمان حضرت حجت الاسلام علی ابو الحسنی جزء اولین نام هایی است که به خاطر خطور می کند و ما را به محفل ساده و خانه و کتابخانهء بی آرایش او می کشاند.استاد ابو الحسنی در گفت وگویی دقیق و دلسوزانه لایه هایی از تاریخ معاصرمان را که با حضور سیاسی روحانیت در جامعه و اندیشهء ولایت فقیه تنیده شده است، بازشناسی و ترسیم می کند که در فضای کنونی جامعهء علمی ما مغتنم است. اینکه ولایت فقیه اساسا موضوع اصلی کدام یک از علوم اسلامی،و مبانی و مبادی آن کدام است و اینکه اختلاف دیدگاه ها و رویکردها دربارهء حکومت فقیه و سیاست فقهی در میان علمای تراز اوّل بر سر چه بوده است و نیز اینکه نهاد روحانیت از کجا شروع کرد تا به انقلاب اسلامی و حاکمیت فقیه رسید و روشنفکران از کجا بود که همان مشروطهء وارداتی را هم از دست دادند و در خدمت استبداد قرار گرفتند،محورهای جذاب و پراهمیتی هستند که در پای صحبت استاد علی ابو الحسنی باید شنید و ثبت و ضبط کرد و تقدیم عزیزان نمود که امید است نزد طبع علم جستار شمار پذیرفته گردد.

با تشکر از استاد که وقت گرامی تان را در اختیار مجله قرار دادید،موضوع این شماره از مجله بحث تاریخی ولایت فقیه طی تاریخ،و مباحث مربوط به آن،از جمله مرجعیت،و دیدگاه های سیاسی- ولائی که از ناحیهء مرجعیت شیعه در دوران معاصر مطرح شده است.چنانچه برای حضرت عالی مقدور باشد،ابتدا مقدمه ای دربارهء مبانی اصلی نظریهء ولایت فقیه بیان کنید.

بسم اللّه الرحمن الرحیم و به نستعین.ولایت فقیه به معنای«حاکمیت فقیه جامع الشرایط بر جامعهء اسلامی»است و فقیه هم در اینجا نه به عنوان یک شخصیت«حقیقی»،بلکه به عنوان یک شخصیت «حقوقی»،بر جامعه حکومت می کند،لذا بازگشت «ولایت و حاکمیت فقیه»درواقع،به«حاکمیت و ولایت فقه»است و به عبارتی روشن تر:به«حاکمیت ارزش ها،حدود و احکام اسلامی-شیعی»بر جامعهء؛ بنابراین،مبنای نظری و اندیشگی ولایت فقیه،همان مبنای نظری حاکمیت اسلام،و در گوهر،همان مبنای نظری حاکمیت خداوند بر جامعهء بشری است.

اصل اساسی«توحید»در بینش اسلامی،اقتضا می کند که بر جامعه و جهان،تنها خداوند و ارادهء او حکومت می کند و بس.حکومت بر«تکوین»،یعنی جهان طبیعت،که به طور قهری از آن خدای متعال است.حکومت بر«تشریع»هم-که«تنظیم گر روش زیست فردی و اجتماعی بشر در جمیع شئون» است-شایستهء خدای متعال است؛زیرا او بشر را -از سر مهربانی و لطف-آفریده و طبعا به همهء «مصالح و مفاسد»زندگی او آگاه است و لوازم و مقتضیات سعادت و شقاوت وی را تماما و دقیقا بهتر از هرکس می شناسد و دلسوزتر از همه کس- حتی از خود انسان-به انسان نیز هست؛بنابراین، دستور العمل عالمانه و دلسوزانه اش در مورد نحوهء زیست سعادتمندانهء انسان،و لوازم و اسباب حیات طیّبهء او،بهترین دستور العمل ها بوده و در حکم «فصل الخطاب»است.

پیامبران می آیند تا احکام و حدود الهی را برای بشر، بشری که قرار است«عبد حق»بوده و شأن اصلی اش در زندگی فردی و اجتماعی،«عبودیت»(بخوانید: تسلیم مطلق در برابر خداوند،و اطاعت مخلصانه و همه جانبه از فرامین و نواهی سعادت بخش او)باشد، بیان کنند و امامان می آیند تا آن دستور العمل ها(و حدود و احکام)سعادت بخش را در عرصهء اجتماع پیاده کنند تا زمینهء تحقیق«حیات معقول»بشر فراهم گردد و بشر به جای دست و پا زدن در حضیض«حیوانیّت»، بلکه«بهیمیّت»،به اوج«آدمیت»نایل گردد.این می شود حاکمیت خدا بر جامعه،که در قالب اجرای حدود و احکام الهی به دست«اولیای الهی»بر جامعه،محقّق می شود.ولایت فقیه،به لحاظ نظری و معرفتی،چنین مبنایی داشته و در راستای حاکمیت فرامین حیات بخش الهی-به دست انبیا و امامان نور(علیهم السلام)-قرار دارد.

طبیعی است،اگر قرار باشد احکام الهی در روی زمین پیاده شود و جامعه و جهان رنگ خدایی پیدا کند، چه کسی جز انبیا و امامان علیهم السلام-و در عصر غیبت آنان نیز-فقهای پارسا،می توانند این هدف والا را تحقق بخشند؟به تعبیر قرآن کریم:

و اللّه مستقیم...فذلکم اللّه ربّکم الحق فماذا بعد الحقّ الا الضّلال فانّی تصرفون...قل هل من شرکائکم من یهدی الی الحقّ؟قل اللّه یهدی الی الحق.افمن یهدی الی الحقّ احق ان یتّبع امّن لا یهدی الا ان یهدی؟فما لکم کیف تحکمون؟!(یونس،آیات 25 و 32 و 35)

البته،اصل ولایت فقیه-صرف نظر از این«بنیان کلّی و کلان معرفتی،توحیدی»،که جای بحث آن در دانش«کلام»و کتاب های«اصول عقاید»است- به مثابهء یک«حکم شرعی مرتبط با حیات فردی و اجتماعی امت اسلام،و تکالیف عملی آنان»،از سوی فقها در علم«فقه»مورد بحث و کاوش قرار گرفته و حدود و ثغور آن،بر بنیاد تعالیم و رهنمودهای مندرج در آیات و روایات اسلامی و احیانا عقل و اجماع، بررسی شده است.ظاهرا نام و عنوان آن نیز،به همین اعتبار یا مناسبت،ولایت«فقیه»-و نه مثلا ولایت «حکیم»یا«متکلم»-انتخاب شده است؛چنان که در روایات اسلامی و تعابیر ائمهء طاهرین علیهم السلام هم،موضوع«تقلید و تبعیت»مؤمنان از زعمای دینی خویش در عصر غیبت حضرت ولی عصر(عج)، روی عنوان تقلید و تبیعت از«فقیه»و«فقهاء»رفته است،

چنان که امام صادق(ع)می فرماید:«و امّا من الفقهاء،من کان صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا علی هواه مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلّدوه». یعنی در میان خصوصیات ضروری فردی که زمام امر شیعیان را در غیبت امام عصر(عج)به دست دارد، «محور»،«فقاهت»است و سایر خصوصیات،مثل خویشتن داری،تقوا،وارستگی و بی هوایی،حول این محور،و روی کاکل آن،می چرخند.

پرداختن به مباحث فقهی ولایت فقیه،و طرح و بررسی انظار فقها در این زمینه،البته،بحث های علمی و فنّی خاصّ خود را می طلبد که جای آنها در اینجا نیست و اساسا توجه ما در این گفت وگو به موضوع ولایت فقیه،معطوف به جنبه و جایگاه «عینی و عملی»آن در تاریخ معاصر ایران است.به لحاظ معرفتی،مهم همان نکته ای است که در ابتدای بحث مطرح کردم که برگشت ولایت«فقیه»درواقع، به ولایت«فقه»،و از آن طریق،به«حاکمیت فرامین و نواهی خداوند متعال بر جامعه»است،و به هر دلیل و منطق که باید ارادهء حضرت باری تعالی، بر جامعه و جهان،حاکم باشد و سعادت بشریت در گرو اجرای فرامین و نواهی الهی است،ولایت فقیه، ثابت باشد-و نیز هر مقدار از ولایت،که برای فقیه، ثابت باشد-فلسفهء این ولایت و غایت مقصود از آن،اجرای حدود و احکام الهی(اعم از احکام اولیّه و ثانویّه)،و ادارهء جامعهء ایمانی و اسلامی براساس اوامر و نواهی خداوند است.

چنان که گفتم،برگشت ولایت فقیه به ولایت فقه است و فقه هم چیزی جز فرامین خداوند به شکل «فرموله شده»در لحظه لحظهء زندگی بشر نیست. فقه،علمی است که در آن،«تکالیف شرعی فرعی عملی»انسان ها به طور علمی و کارشناسانه بررسی و تبیین می شود و فقیه،شخصی است که آشنای به فقه است و ولایتش،در طول ولایت خدا و پیامبر و معصومین(علیهم السلام)و در واقع،ولایت خدا و پیامبر حدود الهی است وکه در فقه،تبیین شده است.

جناب استاد،بعضی از حکومت ها در تاریخ اسلام بوده که عنوان«خلافت اسلامی»داشته اند.گاه نیز فرد حاکم،سلطان یا پادشاه بوده،ولی شخص فقیه،در مقام مشاور عالی یا ناظر بر سلطان،در جامعه حضور داشته و احیانا امور اجرایی را به سلطان نیابت داده است.آیا این امر،با اصل ولایت فقیه نسبتی دارد؟این دو اصولا به هم نزدیک هستند یا از یکدیگر دورند؟

اولا باید به کسانی که علاقه مند به پیگیری این گونه بحث ها هستند خاطراتشان سازم که این جانب،در کتاب«دیدبان،بیدار!»،بحثی را در مورد ولایت فقیه به طور مستند و مدلّل مطرح کرده ام که خوانندگان عزیز این گفت وگو و همچنین خود حضرت عالی را به آنجا ارجاع می دهم،چون آن بحث می تواند مکمّل این گفت وگو باشد و احیانا مبیّن برخی ابهامات یا مجملات آن باشد.

یکی از نکاتی را که در آن کتاب مطرح کرده ام- و ظاهرا کمتر به آن،توجه لازم،مبذول می شود- این است که فقیه،«حاکم»است.یعنی چه؟یعنی، حکم را فقیه،صادرمی کند.فقیه،«صادرکنندهء» حکم است و نه لزوما«مجری»حکم،ببینید،ما یک «صدور»حکم داریم و یک«اجرای»حکم.اجرای حکم،لزوما بر عهدهء فقیه نیست.اینکه گفتم«لزوما» بر عهدهء فقیه نیست و نگفتم«مطلقا»،نکتهء دقیقی است؛زیرا ولّی فقیه،گاه ممکن است ضروری بداند که خودش شخصا حکم الهی را اجرا کند،یا شرایط و اوضاع به گونه ای است که اساسا نمی تواند اجرای حکم را به کس دیگری واگذار کند.فرض کنید فقیه، در یک بیابانی،تک افتاده و در عین حال،زمینه برای اجرای یکی از احکام الهی فراهم شده است(مثلا ارتداد کسی نزد فقیه مزبور آشکار شده یا کسی در حضور او نعوذ باللّه به ساحت رسول اکرم(ص)توهین کرده و مصداق«سابّ النبیّ یقتل»گردیده،و خلاصه شرایط برای اجرای حکم الهی در این زمینه ها،محقق (به تصویر صفحه مراجعه شود) شده)و اگر هم اجرای حکم به تأخیر بیفتد دیگر قابل انجام نخواهد بود،و فقیه هم قادر بر اجرای حکم می باشد.

پیداست که در اینجا باید خود فقیه، رأسا حکم الهی را اجرا کند.یا نه،فرض کنید دیگران هستند،اما فقیه،به دلایلی،مقتضی می بیند که (همچون جریان فلک شدن علی محمد باب در تبریز) در این مورد خاص،خودش مجرم را حد یا تعزیر کند.کسی هم نمی تواند بگوید که:«حجت الاسلاما، چون شما فقیه هستید،فقط باید حکم را صادر کنید، اجرای حکم به دست شما نیست!».خیر،فقیه هم مثل دیگران می تواند هرجا و هرگاه مصلحت اسلام و مسلمانان بداند خود مجری حکم گردد.لذا نگفتیم که فقیه،«مطلقا»حکم را اجرا نمی کند،بلکه گفتیم «لزوما»مجری حکم نیست.یعنی چنین الزامی وجود ندارد که فقیه،همه جا و درهمه حال، پس از صدور حکم،آن را خود نیز اجرا کند.

در تأیید نظر جناب عالی باید عرض کنم که در نظامات سیاسی معمول دنیا نیز صادرکنندگان احکام و قوانین،لزوما اجراکننده مصوّبات یا دستورات خود نیستند؛چنان که قضات دادگستری که دربارهء متهمان،حکم صادر می کنند،و حتی نخست وزیران و وزرای دولت، زمانی که بخشنامه یا دستوری را صادرمی کنند، لزوما خود آن را اجرای نمی کنند؛بلکه اجرای حکم و دستور را به دیگران(دیگرانی که خود آنها منصوب کرده اند،یا دست کم،زیر«نظر و هدایت»آنان عمل می کنند)واگذار می سازند.

بله،درست است.و زمان حاکمیت پیامبر اکرم(ص) و امیر المؤمنین علی(ع)نیز وضع به همین منوال بود. مولای متقیان(ع)زمانی که حکمی را صادرمی فرمود چنین نبود که حتما خودش آن را اجرا کند،بلکه ایشان در هر رشته و عرصه،کارگزاران و مأمورانی داشت که احکام و تکالیل صادره را اجرا می کردند. حکام ممالک اسلامی در زمان امیر المؤمنین(ع) کارگزاران آن حضرت و مجریان اوامر ایشان بودند و صدور حکم،در کلان قضیه،مال حضرت بود.اگر هم به کسی اختیاری می داد که در قلمرو مسئولیت خویش،احکامی صادر کند،این اختیار اولا ذاتی آن فرد نبود و لذا حضرت می توانست(هر زمان مصلحت می دانست)از او پس بگیرد یا دامنهء آن را کم و زیاد کند؛ثانیا واگذاری اختیارات به حکام و کارگزاران، سلب اختیار و حاکمیت از خود حضرت نمی کرد و حکم فرمای حقیقی،درواقع،خود ایشان بود.

با توجه به آنچه گفتیم،ولایت(حاکمیت)فقیه، در بنیاد،به معنای صدور حکم توسط فقیه است، و اینکه می گوییم:فقیه،«حاکم»است،معنایش این است که صادرکنندهء حکم است.مجری حکم، دیگرانی هستند که فقیه،آنها را انتخاب می کند و از ایشان می خواهد-و به آنان اجازه و اختیار می دهد -که احکام کلی یا جزئی صادره از سوی او را اجرا کنند؛لذا اگر برهه ای از تاریخ یافت شود که فقیهی باشد و سلطانی،و فقیه مزبور،حکمی را صادر کند و به سلطان یادشده،اذن و اختیار دهد که آن حکم را به مرحلهء اجرا درآورد،بدانید که«ولایت فقیه» تحقیق یافته است؛مانند دوران جنگ ایران با روسیه تزاری در زمان فتحعلی شاه،که فقهایی همچون آیات عظام آقا شیخ جعفر نجفی«کاشف الغطاء»و آقا سید علی طباطبایی«صاحب ریاض»،برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران اسلامی،علیه استعمار صلیبی روس تزاری که به قفقاز تجاوز کرده بود حکم جهاد صادر کردند و به عباس میرزا(فرزند و ولیعهد فتحعلی شاه)اذن و اجازه دادند که،به عنوان«فرماندهء کل قوای ایران»در مقام اجرای حکم فقیه زمان،به نبرد با ارتش متجاوز پردازد و بودجه و نیروی انسانی لازم در این راه را-هر مقدار که ضرورت دارد-به صورت مالیات و...از مردم بگیرد،و این معنی تحقق همان اصل ولایت فقیه.

در آن برههء تاریخی-هرچند به لحاظ«سیستم و ساختار سیاسی رسمی»،مثل امروز،ولیّ فقیه در رأس حکومت نشسته بود تا اصولا همه قوا و نهادهای حکومتی(سیاسی و حقوقی و نظامی و...)به نحوی،در نسبت با این ولایت،تعریف شود-ولی روح مسئلهء ولایت فقیه(که چنان که گفتم،در گوهر، چیزی جز«صادر کردن حکم»نیست و اجرای حکم، وظیفهء دیگرانی است که با«نظر و اذن»ولیّ فقیه، مسئولیت های گوناگون اجتماعی،سیاسی،اقتصادی، نظامی و...را بر عهده می گیرند،و برنامه ریزی و این گونه مسائل را به عهده دارند)جاری و ساری است. درواقع،به لحاظ عینی و عملی،در تاریخ چند قرن اخیر کشورمان،از عصر صفویه تا امروز،که سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس نظام جمهوری اسلامی می گذرد،دو نوع شیوهء ولایت فقیه، تحقق یافته است:یکی،شیوهء رسمی و مستقیم و سیستماتیک و فراگیر مثل دوران جمهوری اسلامی،و دیگری،شیوهء غیر رسمی و محدود،مثل دوران شیخ جعفر کاشف الغطاء،و فتحعلی شاه،یا مثل دوران محقق کرکی و شاه طهماسب صفوی،که رسما می گفت من کارگزار محقق کرکی هستم و اصیل،در ولایت و حاکمیت،اوست.

جناب عالی که قائل نیستید عملکرد دولتمردان در آن دوران ها،همیشه عادلانه و مشروع بوده است؟

خیر!طبعا در آن دوره ها،خیلی خبطها و خلافکاری ها و حتی خیانت ها هم انجام می گرفت، چنان که شکست ایران از تزاریسم و تجزیهء شهرهای قفقاز از کشورمان،اساسا حاصل همین ضعف ها و سوء مدیریت ها بود.حتی گفته می شود که مرحوم کاشف الغطاء این اواخر ناراحت بود و می فرمود ما به فتحعلی شاه اذن جهاد و اختیار اخذ مالیات برای انجام این امر دادیم و او این امر را زمینهء پیشبرد اهداف و مطامع مادی خود قرار داد.بله درست است،اما موضوع عملکردها،بحث دیگری است؛و مگر در همین دوران جهوری اسلامی هم،ما امثال«بنی صدر»را نداشتیم که برگهء«تنفیذ ولیّ فقیه»را در جیب داشتند اما کارشان به«بغی»و شورش بر ضدّ نظام اسلامی و ولایت دینی کشید؟!پیداست که ما حتی در سی سالهء پس از پیروزی انقلاب،نمی توانیم قائل به«عصمت» دولتمردان شویم،و ضعف ها و سوء سیاست ها،گاه حتی فریاد اعتراض امام و مقام رهبری را نیز بر می آورد.

اینها،مشکلات موجود در«مقام اجرا»است که مسائل و مباحث و طبعا چاره جویی های خاص خودش را می طلبد،و البته بسیار مهم هم هست و باید کاملا دقت و مواظبت شود که افراد شایسته ای برای مسئولیت های اجرایی انتخاب شوند(و خصوصا برای پست های کلیدی کشور،عناصری برگزیده شوند که «بحران سوز»باشند نه«بحران ساز»).بدین امر نیز بسنده نشده و دائما نظارتی دقیق و پیگیر روی کار مسئولان اجرایی صورت گیرد.قطعا(چه در دوران سی ساله پس از پیروزی انقلاب و چه در برهه های پیش از آن)چنانچه از سوی ولی فقیه،اختیاراتی به اشخاص داده شده و می شود،آن اختیارات،«بی قید و شرط»و«مطلق»و«دائمی»نبوده و نیست و ملاک در انتخاب اشخاص برای مسئولیت های گوناگون نیز، نه به اصطلاح خوشگلی و چشم و ابروی افراد،بلکه «اهلیّت علمی و عملی»آنان است؛لذا امام راحل،در حکمی که برای تنفیذ ریاست جمهوری صادرمی نمود همواره آن را مشروط و موقوف به رعایت شرایط لازم برای این مسئولیت خطیر(حفظ تقوا و تخطی نکردن از قانون)می کرد.

واگذاری اختیارات به افراد،قیود و شروطی دارد و شما در کتاب«کشف الغطاء»مرحوم کاشف الغطاء هم که نگاه می کنید می بینید که ایشان،اصول،قیود و شروط متعددی را برای رفتار و عمل کارگزاران دولتی(از صدر تا ذیل،از شاه و ولیعهد تا دیگران) مطرح ساخته و تأکید کرده است که فرماندهان جنگ باید این اصول که دولتمردان می توانند به اندازهء ضرورت، و هنگام نیاز،از مردم مالیات و...بگیرند و....

نتیجهء فرمایش حضرت عالی این است که مقام «ولایت»،مقوله ای متفاوت از مقام«اجرا»است و ولایت فقیه،مقام«صدور حکم»است نه لزوما «اجرا»ی آن؛و چون موارد این امر در تاریخ ایران وجود داشته،ولایت فقیه،در عمل،قبلا نیز وجود داشته و با امام خمینی و جمهوری اسلامی ایران پدید نیامده است.

بله،و اقدام آیات عظام کاشف الغطاء و صاحب ریاض مبنی بر صدور حکم جهاد بر ضد روسیه و دادن اذن فرماندهی و مالیات ستانی و سربازگیری از مردم به فتحعلی شاه و ولیعهد وی،جلوه و نمونه ای از تحقق اصل«ولایت فقیه»در تاریخ معاصر ایران است.اجازه بدهید نمونهء دیگری در تاریخ،برای این امر ذکر کنم.

مشتاقیم بشنویم.

میرزای شیرازی مرجع علی الاطلاق شیعه،در واپسین سال های سلطنت ناصر الدین شاه قاجار حکم به«تحریم»استعمال توتون و تنباکو داد تا بساط کمپانی استعماری فرنگی را از این مملکت برچیند. مردم،همگی اطاعت می کنند و جالب این است که حتی در درون دربار ناصر الدین شاه نیز،سوگلی حرم شاه،یعنی فاطمه خانم انیس الدوله(که اصالتا اهل یکی از روستاهای شمال تهران آن روز به نام «امامه»بود و شاه او را دیده و پسندیده و به دربارش آورده و حالا سوگلی دربار است)،دستور داد قلیان ها را جمع کنند!شاه قلیان می طلبد،می گویند قلیان ها را جمع کرده اند.می پرسید کی جمع کرده؟می گویند خانم دستور داده است.به خانم می گویند چرا چنین دستوری داده ای؟می گوید چون جناب میرزا حکم به تحریم کرده است و می افزاید:همان خدایی که من را به تو حلال کرده،تنباکو را هم تا وقتی که در ادارهء کمپانی کافر فرنگی قرار دارد حرام کرده است!

ببینید،این همان روح و جوهر و ولایت فقیه است!

منتها در دوران جمهوری اسلامی،این اصل تاریخ ساز، توسط خبرگان تدوین قانون اساسی«فرموله»شد و جایگاهش در ساختار سیاسی کشور،کاملا مشخص گردید،و بر همین مبنا هم،اکنون عمل می شود.

اجازه بدهید در اینجا من-به عنوان کسی که بیش از سی سال است به طور پیگیر و مستمر،روی تاریخ چهارده قرن اخیر این سرزمین،خصوصا دو قرن معاصر ایران،مطالعه و تحقیق می کند و هزاران کتاب و مدرک و سند را دقیقا بررسی کرده است-نتیجه ای بگیرم و ادعایی بکنم:اصلا تاریخ دو قرن اخیر ایران، تجلی گاه«ولایت و حاکمیت فقیه»بوده است.دقیق تر بگویم،شما طیّ این مدت،هیچ اقدام مثبت و نقطهء درخشانی را در اجتماع و سیاست ایران نمی بینید مگر اینکه مستقیم یا غیر مستقیم حاصل«هدایت»ها و «حمایت»های ولایت فقیه است.البته نقاط سیاه هم ما در تاریخ خود کم نداریم،اما آنها جاهایی است که از این اصل اساسی،تخطّی شده است.شما اگر بتوانید، نقطه ای روشن-و حقیقتا روشن-در تاریخ دو قرن اخیر ایران پیدا کنید و به من بگویید:«این حرکت و اقدام،دست کم در کلان قضیه،مستند به حمایت یا هدایت فقها نبوده است»،به شما جایزه می دهم! نمی توانید پیدا کنید!توجه دارید؟!

ادعای حقا سنگینی است و طبیعتا شما باید نمونه های تاریخی بسیاری دال بر نقش فقیهان در کلیهء حوادث مثبت تاریخ معاصر در دست داشته باشید که این گونه قرص و محکم!چنین ادعایی را مطرح می کنید.

نمونه ها زیادند و من می توانم به اندازهء این دو قرن،برایتان نمونه بیاورم!قبلا از جنگ ایران و روس درصدر تاریخ قاجار یاد کردم و لازم می دانم قدری این مبحث را بازتر کنم.جنگ های ایران و روس در زمان فتحعلی شاه،در دو دوره روی داده است:نخست یک دورهء ده ساله و سپس-پس از فترتی چند ساله- یک دورهء دو،سه ساله،دورهء اول،ده سال طول کشید و دورهء دوم نیز پس از مدت کوتاهی پایان یافت.هر دو دورهء هم،به نوعی،به شکست ارتش ایران منتهی شد و نهایتا ارتش استعمار صلیبی روسیه تزاری با قهر و غلبه،متأسفانه هفده شهر از بهترین شهرهای ایران جدا شد.جنگ ایران و روس،درواقع از زمان آقامحمدخان قاجار آغاز شد.منتها آقامحمدخان همان اوایل قضیه ترور شد،مرگش هم مشکوک است و احتمال می رود دست همین روس ها در آن توی کار بوده و نیز محتمل است که اگر آقامحمدخان مانده بود،قفقاز بدین صورت از ایران جدا نمی شد؛اگرچه آقامحمدخان عیوب بسیاری داشت،به هرحال،در پیشبرد کارها،دارای همت و اراده ای قوی و پیگیر بود و در عمل هم-با وجود هزینه های بسیاری که جنگ ها و کشتارهای او برای مردم بعضی از نقاط ایران مثل کرمان دربرداشت-کشور ایران پس از آشفتگی ها و هرج و مرج های چند ده سالهء پس از قتل نادر،به دست او وحدت و یکپارچگی ارضی و سیاسی خود را بازیافت.

بعد از قتل آقامحمدخان،تجاوز روس ها به شمال ایران و طبعا درگیری ما با آنها ادامه و گسترش پیدا کرد.دولت ایران،که در رأس آن فتحعلی شاه بود،ابتدا به سمت فرانسه ناپلئون روی آورد که با روس ها تضاد داشت،اما ناپلئون عملا با ما بازی کرد و سرانجام با عقد معاهدهء«تیلسیت»با تزار،ما به پترزبورگ فروخت.حکومت ایران سپس به سراغ انگلیسی ها رفت،ولی-چنان که می دانید -آنها هم هیچ وقت حاضر نبودند ایران به صورت کشوری قوی و نیرومند در خاورمیانه عرض وجود کند و احیانا امنیت استعماری هند بریتانیا را به خطر افکند. لذا آنها هم با روس ها ساخت و پاخت کردند و زمینهء شکست ما را از ارتش تزاری فراهم آورند.بدین ترتیب در همان اواسط دوران اول جنگ های ایران و روس، بر حکومت ایران کاملا معلوم شد که در نبرد سخت و سرنوشت ساز ایران اسلامی شیعه با دشمن تیز چنگ و فزون خواه تزاری،فرانسه و انگلیس،که زمانی به عنوان متحد سیاسی رژیم نظام ایران تلقی می شدند فقط به دنبال منافع و مطامع سیاسی خود بودند و مواقع لازم منافع ملی ما را قربانی مطامع استکباری خویش می سازند.اکنون ایران مانده بود دست تنها در برابر قدرت مهاجمی که به لحاظ سیاسی-نظامی، فرادست ایران می نمود.اینجا بود که حکومت ایران دست نیاز به سوی مراجع شیعه در ایران و عمدتا عراق(نجف و کربلا)داز کرد و از آنها خواستار صدور احکام جهاد بر ضد روسیه،و حتی حضور در جبهه های جنگ گردید.

فتاوی جهاد صادر شد و بر مبنای این مبنای،جان تازه ای در کالبد جنگ ایران و روس دمیده شد.

در آستانهء شروع دورهء دوم جنگ های ایران و روس-پیرو نامه های شکایت و طومارهای تظلمی که از سوی مردم ساکن قفقاز اشغالی،و نیز دولتمردان حاضر در دستگاه عباس میرزا در تبریز،به دست مراجع می رسید-مرجع بزرگ وقت شیعه،آیت اللّه العظمی آقا سید محمد اصفهانی معروف به«سید مجاهد» شخصا با اصحاب خویش از عراق به ایران آمد و ضمن صدور حکم جهاد،با جمعی از مراجع و علمای بزرگ وقت ایران(نظیر آیات عظام ملا احمد نراقی و شهید ثالث)در جبههء جنگ حاضر شد و ثمرهء این کار آن بود که ایرانیان،در مدتی کوتاه همهء سرزمین های اشغالی را از روس ها بازستاندند.هرچند که در فرجام،همچون دورهء اول این جنگ ها،سستی ها،تعلل ها،حسادت ها، چشم وهمچشمی ها و بدتر از همه خیانت های برخی از سرداران،امیران و شاهزادگان،سرنوشت جنگ را به زیان ایران و نفع استعمار تزاری رقم زد.

نکتهء جالب-و البته سؤال برانگیز-این است که دورهء اول جنگ های ایران و روس ده سال طول کشید و در طول این دوره نیز،از نظر نظامی در عمل نابرابری فاحشی بین ایران و روسیه احساس نمی شد و عمدتا سال آخر جنگ بود که با وقوع برخی مسائل،از جمله:خیانت انگلیسی ها مبنی بر بیرون کشیدن افسران خود از ارتش عباس میرزا و فرستادن آنها از راه قفقاز(یعنی از میان روس ها)به اورپا،ورق کاملا به زیان ایران برگشت و(با وجود اکراه شدید میرزا بزرگ فراهانی،وزیر عباس میرزا،از قبول صلح با روس ها)دربار تهران،عهدنامهء صلح تحمیلی«گلستان»را پذیرفت؛عهدنامهء صلحی که از نظر عباس میرزا و میزرابزرگ،درواقع،«آتش بس موقت»و«فرصت مغتنم»ی برای تقویت و تجهیز قوای ایران به منظور بازپس گیری نقاط اشغال شده از دشمن غاصب در نخستین فرصت،تلقی می شد.اما در دورهء دوم جنگ های ایران و روس،صرف نظر از اینکه دوران نبرد بسیار کوتاه بود(دو سال به جای ده سال،نابرابری آشکاری بین نیروی نظامی ایران و روسیه احساس می شد و در عمل(به رغم پیروزی های اولیه)خیلی زود کفّهء جنگ به نحوی فاحش،به زیان ایران سنگین شد و حتی تبریز(تختگاه آذربایجان و عباس میرزا)به اشغال روس ها درآمد.این تفاوت وضعیت میان دوران اول و دوم جنگ های ایران با روس،امری سؤال برانگیز می نماید که باید پاسخ آن را پیدا کرد.

به طور گذرا باید بگویم که در این دوره از جنگ ها نیز ما وقتی که پروندهء نبرد را بررسی می کنیم،می بینیم شکست در این جنگ،از کم کاری ها،سستی ها، تعلل ها،خیانت هایی ناشی شده که نوعا هم مستند به عملکرد دولتمردان است و متقابلا مجاهدت ها و جان فشانی های سربازان ایرانی و بعضی از سرداران ایرانی را می بینیم که مستقیم و غیر مستقیم،از عرق ملی-دینی مردم و فتاوی شورانگیز جهاد علما ناشی شده است.خود عباس میرزا زمانی که می آید به آذربایجان،سنّ بسیار کمی دارد و درواقع همراه خود یک مربی یا لله دارد به نام میرزا بزرگ فراهانی (پدر و مربّی میرزا ابو القاسم خان قائم مقام فراهانی معروف).صدر اعظم وقت ایران هم فردی هست به نام میرزا محمد شفیع بندپئی مازندرانی.میرزا محمد شفیع بندپئی سابقهء طلبگی دارد و آدم متدینی است؛استعمارستیز و جدی در کار خویش.میرزابزرگ درواقع ملایی سیاستمدار است.او پدر در پدر از سادات عظیم الشأن فراهان است و درس ملایی خوانده.او -با هماهنگی با میرزا محمد شفیع و فتحعلی شاه -عباس میرزای نوجوان را برمی دارد و به آذربایجان می آورد؛آذربایجانی که از زمان سقوط صفویه و اشغال ایران توسط عثمانی و ازبک،روی آرامش ندیده و در آن زمان به منطقه ای خراب و ویران و کاملا آماده برای بلع در هاضمهء دو قدرت تیزچنگ همسایه:

روس و عثمانی،گردیده است.میرزابزرگ فراهانی، آذربایجان ویران و درهم ریخته و درهم شکسته را تحویل می گیرد و شروع به ساختن آن می کند.او خود سیاستمداری کاملا آشنا و ملتزم به مسائل دینی است و ضمنا با سه عالم بزرگ وقت تبریز،آیات عظام آقا میرزایوسف مجتهد،آقا میزرا احمد مجتهد مغانی و مهم تر از همه،میرزا مهدی قاضی طباطبایی(که نیای علامه طباطبایی و خاندان قاضی طباطبایی در تبریز است)،پیوند تنگاتنگ برقرار می کند و از آنها، مخصوصا از میرزا مهدی قاضی،در حلّ مشکلات اجتماعی-سیاسی یاری می گرفت.میرزا مهدی حکم می داد و میرزا بزرگ و عباس میرزا،برمبنای آن عمل می کردند؛برای مثال اگر آن دو می خواستند از مردم مالیات بگیرند،«تنفیذ ولایی و شرعی»آن،مال میرزا مهدی است.طبعا حمایت فقهای یادشده از این دو تن،مشروطه و جهت دار است و آنان بایستی در ادارهء امور،موازین شرعی را رعایت کنند و از ستم به رعیت بپرهیزند،که می پرهیزند.در این جهاد بزرگ سیاسی،اجتماعی و مدنی،میرزا ابو القاسم قائم مقام نیز در کنار پدرش میرزا بزرگ قرار دارد و همراه چند برادرش،دستیار پدر خویش است.عباس میرزا و میرزا بزرگ،هفتگی با علما جلسه داشتند،که در آن مسائل روز را بررسی می کردند،تصمیم می گرفتند،تصویب می کردند،و اگر لازم بود،میرزا مهدی تنفیذ شرعی می کرد.ارتباط بین میرزامهدی و عباس میرزا به حدی است که وقتی میرزا مهدی فوت می کند،وصیّ خودش را عباس میرزا قرار می دهد.متقابلا می بینیم که در طول دوران قاجار،شهر استراتژیک تبریز به عنوان«ولیعهدنشین»تعیین می شود،و این،عمل به وصیت و سفارش میرزامهدی است.میرزا مهدی می گوید اینجا را ولیعهدنشین قرار دهید و سلطنت قاجار هم می پذیرد.

باری،جنگ اول ایران و روس اولا ده سال طول کشید و هرچند سرانجام به شکست عباس میرزا و انعقاد عهدنامهء گلستان منجر می شود،ولی شما وقتی که تاریخ این ده سال را ورق می زنید(غیر از آن ماه های آخر که باز دست خیانت در کار بوده و من حالا وارد بحثش نمی شوم)در مجموع،احساس می کنید روسیه و ایران،گویی تقریبا دو نیروی برابر هستند.یک روز روس می زند می آید جلو،یک روز هم ایران می زند می آید جلو.اما شما وقتی دورهء دوم این جنگ را نگاه می کنید می بینید کأنّه تفاوت خیلی زیاد است. در این جنگ،ایران دو سال بیشتر در برابر روس ها مقاومت نمی کند،با اینکه پیروزی هم در ابتدا با قوای ایران است اما طول این مقاومت در دورهء اول،ده سال است.ضمنا در دورهء اول این جنگ ها،کار عملا با نوعی متارکه و آتش بس تمام می شود و عباس میرزا با تقویت بنیهء سیاسی-نظامی ایران،خود را برای جبران این شکست آماده می کند،ولی در دورهء دوم جنگ های ایران و روس،بعد از دو سال اساسا طومار جنگ برای همیشه برچیده می شود؛زیرا احساس می شود که با ادامهء آن،ایران نابود خواهد شد.تازه این درحالی است که،عباس میرزا در فترت چندسالهء بین دورهء اول و دوم جنگ با روس ها،نیروهای خودش را برای جنگ دوم،تقویت کرده است.

با توجه به آنچه گفتیم،جای این سؤال به جد وجود دارد که علت این تفاوت ها میان وضعیت ایران و عباس میرزا در جنگ اول و دوم با روس چیست؟و چه جور می شود که ایران در جنگ دوم بسیار آسیب پذیرتر از جنگ اول به نظر می رسد؟این امر قاعدتا علل گوناگونی دارد که بی گمان یکی از علت های مهم آن، مرگ دو شخصیت بزرگ و مؤثر در فاصلهء میان دو جنگ اول و دوم است:یکی میرزا بزرگ فراهانی و دیگری میرزا مهدی قاضی.و حتی برخی از مطلعین نوشته اند که اگر در جنگ دوم ایران با روس ها،این دو تن زنده بودند-مخصوصا میرزا مهدی زنده بود- تبریز آن گونه به اشغال نظامی روس ها درنمی آمد.

بعضی از مورخان،قائم مقام فراهانی را مخالف جنگ با روس تزاری،و طبعا مخالف نظر علما در این زمینه،قلمداد کرده اند.در این باره چه دیدگاهی دارید؟

متأسفانه باید بگویم این گونه افراد،آگاهانه یا ناآگاهانه،حقایق تاریخی را تحریف کرده اند.قائم مقام فراهانی و همفکرانش هرگز مخالف جنگ(یک جنگ مردانه،شرافتمندانه و غیورانه)با روس تزاری نبودند و اسناد و مدارک معتبر تاریخی نشان می دهد که عباس میرزا را نیز همان ها به عرصهء نبرد با ارتش متجاوز روسیه کشاندند.من قبلا در مقاله ای با عنوان «رفع یک شبهء تاریخی»که در همین مجلهء زمانهء شما چاپ شده،اهتمام قائم مقام و همفکرانش را به جنگ با روس ها برای باز پس گرفتن سرزمین های اشغالی ایران،به طور مفصل و مستند توضیح داده ام.

برگردیم به اصل بحث.شما مدعی هستید که نقطهء روشن در تاریخ ایران-هرچه هست -مستقیما یا غیر مستقیم،مرهون و معلول هدایت ها و حمایت های روحانیت بود و متقابلا نقطهء منفی و تاریک-هرچه هست-از آن کسانی بوده است که با علما سر ناسازگاری داشته و از آنان حرف شنوی نداشته اند؟

دقیقا همین طور است.

می شود نمونه های تاریخی دیگر این امر را نیز ذکر کنید؟

چرا نمی شود؟!اما در تاریخ دویست سالهء اخیر ایران، شواهد زیادی از خدمات مثبت و استراتژیک روحانیت شیعه به فرهنگ و سیاست و حتی اقتصاد ایران داریم که من فهرست بعضی از آنها-تأکید می کنم:بعضی از آنها و نه تمامی آنها-را برای شما ذکر می کنم:

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نظر دادن

پیام هفته

مدارا با مردم
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :إِنَّ الانبياءَ إِنَّما فَضَّلَهُمُ اللّه  عَلى خَلقِهِ بِشِدَّةِ مُداراتِهِم لأَعداءِ دينِ اللّه  و َحُسنِ تَقيَّتِهِم لأَجلِ إِخوانِهِم فِى اللّه ؛خداوند از اين رو پيامبران را بر ديگر مردمان برترى داد كه با دشمنان دين خدا بسيار با مدارا رفتار مى كردند و براى حفظ برادران همكيش خود نيكو تقيه مى كردند.بحارالأنوار(ط-بیروت) ج72، ص401، ح42

ادامه مطلب

موسسه صراط مبین

نشانی : ایران - قم
صندوق پستی: 1516-37195
تلفن: 5-32906404 25 98+
پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید